نغمه بهاران

زگهواره تاگور دانش بجوی

تغییرات وبلاگ

به نام او

دوســـــتان ســـــــلام

از حضورتون در نـــغـمـــه بـــــهـــــاران صمیمانه متشکریم

از تاریخ 93/2/21 تغییراتی در محتوای وبلاگ ایجاد خواهد شد

امیدواریم مورد پسند و استقبال شما عزیزان واقع گردد.

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 13:53 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

آدم های دوست داشتنی...*_*

امشب لبخندی به تلخی مرگی سرد بر لبانم نقش بست... دیگر ترسیده ام از آدم ها... آدم هایی که زمانی بهترین دوست بودند ... و امشب بعد از گذشت 2سال و 14روز! .... دیگر حرفهایم را نشنیده! نفهمیده! نخوانده! رد می شوند!... می ترسم از همین آدم ها که ادعای دوستی پیشین را دارند! ولی به انسانی دیگر تبدیل گشته اند!! راستی من در طول این دوسالو چهارده روز بیش از حد ثابت مانده و تغییر نکرده ام؟! یا این آدم هایی که زمانی در گذشته ی من می درخشیدند، بیش از حد تغییر کرده اند؟! خدای من ...این آدم های قشنگ که برای تو هم گویا! عزیزند!پناهشان باش... هرچند دلم از تو و آنها شکست!!... و من دورمانده از خود! و جهان! و تو! را به آرامشی ابدین برسان... آمین*
برچسب‌ها: عمومی, دعا

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 23:37 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

شروع!

رویاهایم را آسمان نادیده گرفت...دلگیر نشدم ...گفتم عیبی ندارد.../هوا هوای دلگیری شد...گفتم درست می شود...بی خیال/خزان در قلبم جا انداخت و فصل قلبم همیشه پاییز شد...گفتم پاییز زیباست...سکوت.../آسمان دلم همانند آسمان بهاری ابری شد و گریست...گفتم آفتاب به زودی طلوع میکند...پس اندکی صبر.../دلم گرفت از همه چیز و همه کس حتی از خودم و خدا...لبخند زدم ...گفتم هنوز عشق برجاست...محبت هست.../من به چه دردی گرفتار گشته ام؟...در خرابه های روحم به سوالی بی پاسخ می اندیشم و دریغ از کلمه ای پاسخ!!.../ثانیه ها گذشتند جای خود را به دقیقه ها و ساعت ها دادند و همین لحظه ها به روزها مبدل گشتند...به خودم آمدم دیدم سال هاست درد میکشم و چیزی حس نمیکنم.../مانده ام چه کنم؟... آیا همه ی کاشته هایم را از ریشه بکنم؟و ﺑﺎﻏﭽﻪ دلم ﺭﺍ ﺑﻴﻞ ﺑﺰﻧم؟...و...و شروع کنم ﺍز نو؟!....باشد قبول....شروع میکنم اما آخر چه چیز را از نو شروع نمایم؟! گذشته ام را...رویاها...یا آرزوها...یا دردهایم را....چه چیز برایم مانده که از نوع شروع کنم؟...
برچسب‌ها: تنهایی, دلتنگی

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 23:12 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم

و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم

هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور

اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی داردکه سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود


برچسب‌ها: من

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 13:41 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

آمين بگو...!!!


برچسب‌ها: دعا

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 8:49 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

حواسا جمع!!!


برچسب‌ها: عمومي

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 8:48 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

در دلت چه خبره؟؟؟؟

بچه که باشی از نقاشی هایت هم 

 می توانند به روحیاتت پی ببرند...

بزرگ که می شوی  ،

 از حرفهایت هم نمی فهمند 

در دلت چه خبر است !

 


برچسب‌ها: تنهايي

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 8:47 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

احساس سرد و زمستاني آدم هــــــا

فاصله ها کسی را از بین نمی برد...

نزدیکی های سرد است

که انسان را نابود می کند...

 

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 8:44 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

فقط!نگاهم! کن! همین.

تصمیم گرفته ام نه با کسی باشم نه با کسی حرف بزنم نه صدای کسی رابشنوم نه کسی را صدا کنم

تصمیم گرفته ام نه آرزویی برای کسی بکنم نه دعایی نه نگاهی

 تصمیم گرفته ام نه بد باشم نه خوب

تصمیم گرفته ام تنهای تنها باشم تا قیامت تا خدا

تصمیم گرفته ام سرد باشم اما در کنار محبت منت دار هر کس و ناکسی گرم نشوم 

رودرواسی با کسی ندارم حتی خودم دروغ چرا

می خواهم دردهایم را در آغوش بگیرم و با آتش آنها هرشبانه روز گرم بشوم و بسوزم و در جهنم این دنیا آنچه را اندوخته ام بچشم 

نوشته هایم هیزم جهنم امروزهای تکراریم هستند 

من یک روانی ام 

شاید حرف هایم برایت که می خوانی خنده دار باشد

 اما من همینم 

می خواهم آن دنیا فقط به خدایی که دوست داشتم دوستم داشته باشد و در کنارم! 

بگویم خدایا نگاهم کن...شناختی؟؟!!سوخته ام، دلبریده، لبریزازتنهایی وخستگی، سرشار از تهی وتضاد وتناقض...خدایا فقط به چشمانم نگاه کن ...به سادگی نگاهم و به قلب یخی ام!همین.

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: دلنوشته هام, من, خدا

[ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ] [ 13:1 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

...

—————————-

شایدگاهی یکرنگ بودن خوب نباشد…

زیر پا می مانی…

مثل“برف"


برچسب‌ها: زندگی

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 23:39 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

می گویند...

———————————

می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند

می‌گویند عشقدل آدم را نازک می‌کند

می‌گویند درد ورنج آدم را پیر می‌کند

آدم‌ها خیلی چیزها می‌گویند

،‌و من،‌

امروزکرگدن  مهربانی هستم که پیر شده ام.


برچسب‌ها: عبرت, زندگی

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 23:24 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

همیشه تنهایی!

—————————-

تنهایی،شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌ ی احساسم ،

گاهی لباسِ برگ می‌پوشد در پاییز!

گاهی لباسِ برف در زمستان ،

اما، همیشه هست

بامن !!

 


برچسب‌ها: دلنوشته هام, تنهایی

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 23:19 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

شعرزندگی من!

در کافه ی “روزهای تنهایی من”!

ترس و امید و حسرت و انتظار، گذشته و تردید،

دور یک میز چوبی صمیمانه نشسته اند

وشعر زندگی مرا دود می کنند…

————————————


برچسب‌ها: دلنوشته هام, تنهایی

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 23:11 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

تجسم یک رویا! ( کپی هس خودم ننوشتم)

سرم… سرم… سرم گیج می‌روددر سرم سوال‌های بی‌جواب، هِی اینور و آنور می‌روندهِی خیالم می‌رود آن‌سوآن سویِ نیامده…آن سویِ رویایی :من… گاهی دلم می‌خواست، دنیا جورِ دیگری می‌بود…دوست داشتن، جورِ دیگری می‌بودو هیچ آدمی برای تنها نبودن، دست‌های التماس دراز نمی‌کرد.اصلا کاش آدمی این همه تنها نبود. من، بارها دیده‌ام که آدم‌هاپستی و پلشتی را بیش از سادگی و مهربانیِ بی‌دلیل، دوست می‌دارندو دیده‌ام که چقدر محبت و پاکی و سادگی تنها مانده است.من قسم می‌خورم…قسم می‌خورمکه من دیدم که دورویی و زشتی لبخند می‌زدو تنها نبود.دست بر کمرش گذاشته بود و سیگارِ برگ دود می‌کردو می‌خندیدبه سادگیِ آن مهربانی، که با چشمانِ خیس آن گوشه چمباته زده بود.مهربانی تنها بود.مسخره‌اش می‌کردند، ری‌راو من دلم برای مهربانی، برای کودکی، برای سادگی، خیلی سوخت.چقدر دلم می‌خواست دنیا چیزِ دیگری می‌بود… چیزی غیر از اینیک جایی…شهری در آن‌سویِ خوبِ رویاهایم…آنجا که سهمِ عاشقِ ساده، گریه‌های بی‌صدا نباشدشهری که در آن، خنده سهمِ همه باشدکه اصلا، آقا!هر که دلش روشن‌تر بود، سهمش از خورشید بیشترهر که مهربان بود، ستاره مالِ اوهر که دوست داشتن می‌فهمید، آسمان ارزانی‌اشکه پنجره فقط برایِ آن‌هایی گشوده میشد، که پرواز را می‌فهمندکه اصلا هر روز، بارانِ سخاوت می‌بارید!که ماه، همیشه آسمانِ شبِ اندوه را روشن می‌کردشب نبود، ترس از تاریکی نبودو دیوار، چشم‌اندازِ طبیعیِ همیشه‌ی سادگیِ مهربانیِ بی‌ریا نبودو سقف، هیچ‌گاه بر سرِ اعتمادی که به آن دارند، فرو نمی‌ریخت… جایی بود که در آنغم‌ها تقسیم می‌شدهمانطور که شادی‌ها.اصلا اشک، فقط اجازه داشت برایِ شوق بیایداز چشمِ عاشق بیایدکه فقط وقتی بیاید که دستی برای پاک کردنش باشدآنوقتوقتی می‌خواستی از کسی بپرسی که “تا حالا عاشق شدی؟”می‌پرسیدی :“تا حالا بی‌دلیل گریه کردی؟” …و از چشم‌هایِ عاشقِ تنها می‌پرسیدی : “دوستش داشتی؟”و اگر راست می‌گفت،حتما همانجا گریه‌اش می‌گرفت… جایی که در آنهیچ‌کس آرزو‌هایش دور نبودآرزوها گران نبود…و تا وقتی کسی در دلش آرزویِ داشتنِ چیزی بود،نمی‌مُرد… آنجا،در دستان هر کودکی، عروسکی بودو بچه‌ها حق نداشتند که نخندند!هیچ غمی حق نداشت کودکیِ کسی را تسخیر کندهیچ کودکی، بدنش از کتک و کمربندِ پدرش کبود نبودکسی گرسنه نبود، گریه نمی‌کرد، کار نمی‌کردو اصلا چرا بچه‌ها می‌میرند‌؟!آنجا… هیچ بچه‌ای، کودک نمی‌مُرد…بزرگ می‌شد: کوچک نمی‌مُرد… جایی که در آندست‌هاتنها به نشانه‌ی سلام بالا می‌رفتندو در آنهر نگاهِ مهربان، مهربانانه به آدم دروغ نمی‌گفتو در پسِ دستی که به نشانه‌ی سلام دراز می‌شودخنجری مدفون نبوددوست، واقعا دوست بودهمیشه راست می‌گفت.و هیچ‌وقت یکهو پی نمی‌بردیمکه یک بره‌‌، گرگ‌تر از گرگ است! ... بویِ‌باروت می‌آیدبویِ خون…اه! لعنتی!نگفتمت رویایم را خط خطی نکن ؟؟! گلوله‌ای آمد، جنگ شد :یک مادر مُرد.باز زمین لرزید، زلزله آمد :یک کودک مُرد.تحریم، تورم، گرانی، وای! پول ندارند بچه‌ها :یک پدر از شرمندگی مُرد. پسرکی، (هنوز)به دخترک می‌اندیشیددلش شکسته بود،اما، عاشقانه شکسته بودمی‌خواست چیزی بگوید فرداصبحِ آن شب،دیگر دخترک تنها نبود، اماکسی به پایِ دخترک نشسته بود… کسی گفت: دوستت دارم.تا همیشه با تو می‌مانم…(دروغ می‌گفت اما، باورش شد؟!)گفت و دستی به سویِ دختر دراز شد…. . .وای!باز یک دخترکِ سادهعاشقِ یک گرگ شد! رویایم…رویایِ قشنگم،دیگر شبیه رویا نیست.بویِ عشق نه، بویِ آدمیزاد می‌دهد…آه، رویایِ قشنگِ کثیف شده‌ام!خاکی از آن سقفی که فرو ریختخونی از آن مادری که چکیدجایِ آن گلوله، جایِ آن شرماشکِ چشم پسر و مویِ شیونِ دختر…همه‌ رویِ این رویا ریخته‌اند. اما،مهربانِ عاشق!رویایت را نکُش!بو کن :هنوز بویِ مهربانی و کودک و خدا می‌دهد… باید قبول کنی…سیاهی و پلشتیِ دنیا : هستزشتی هست، دروغ هست، دورویی و سیاهی هستهمانطور که مهربانی هست، عشق هست، کودک هستو خدا هست…دنیا هیچ‌وقت رویایی نبوده استرویا را تاب نمی‌آورد،زشتی و پلیدیِ دنیایِ آدم‌ها. عزیزِ دلمتو در سختی آفریده شده‌ای!تو امانباید کم بیاوری!باید در این تاریکی و قحطیِ محبتچراغی از مهربانی و خدا به دست بگیریو هر چه خاموش می‌کند این آدمیزادِ دو پاو هر چه تخمِ ظلمت و زشتی می‌پراکندتو روشن کنیو چراغ به دست، راه بیفتی در شهرو نور بپاشیدوست بداری. ببخشی. بخندی.دوست بدار، سیاهی را حتیبه لطفِ وجود اوست که می‌درخشی… نگو که چه فرقی می‌کند یک فانوس کمتر یا بیشتردرست است که یک چراغ، تمامِ دنیا را روشن نخواهد کردامابرای آنان که در پیرامون‌ات هستند،خیلی فرق خواهد کرد!تو پیرامونت را پر از روشنایی و نور می‌کنیتمامِ دنیا را نهاماتمامِ دنیای‌شان را نورانی کرده‌ایو همین نور کافیست که تو همزیر پایِ خودت را ببینی. حالامن همرویایِ مچاله شده‌ام را بر می‌دارمصاف می‌کنممی‌تکانمفوت می‌کنموآرام رویِ قلبم می‌گذارممیخواهمخود، تجسمِ این رویا باشم…


برچسب‌ها: سادگی, خدا, مهربانی

[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 13:31 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

گناهکار....!!

به پاکی احساسی که دارم و به خستگی نگاه هایم سوگند،

در غبار وجود خویش محبوس گشتم ام...

.همانند دیوانه ای شده ام که به هر سو به امید هر مرد و نامردی می دود ولی افسوس و دریغ که به هر سو برود محکوم است و گناهکار...

و در ابهامم از این که این زندگی نکبت تاوان کدامین عمل من است؟! و سوال هایی بی جواب و پاسخ هایی به غایت هیچ!!!

و چه کسی درک خواهد کرد که من از کدامین درد و کدامین عشق می نالم؟؟

و من در هیاهوهای زمان و مکان گرفتار گشته ام و به مرز جنون رسیده ام ...

بیزار گشته ام از سکوت از بی خیالی از دویدن و نرسیدن از...

.و به سادگی دریافته ام که در مسیر زندگیم تقدیرهایی بوده امیدهایی بوده انتظارهایی بوده فراموشی هایی بوده

ولی به هر حال من از این سرنوشت گله دارم

و تنها میتوانم بگویم دست از سرم بردار خسته ام ....خیلی ...خسته تر از ظاهر آرام و بی اشتیاقم و خنده های بلند اجباریم!!!

چقدر سخت است درد بکشی و به جنون برسی اما همگان آرزوی لبخندهای تلخ به ظاهر شیرینت را داشته باشند

و با کنایه ای به بزرگی آوار های فروریخته بر سرم بگویند:تو که مشکلی نداری!!! تو که روحیت اینه!!!....

.و تو باز بغضت را قورت دهی و آرام برای خودت بگویی:کار سختی نیست ، تمام که شوی همین می شوی و به یک نقاب پناه میبری و پشت آن تمام اندوه هایت را به نظاره می نگری..

و در پایان تو می مانی با آهی سرد و دلخوری ای کوچک که بزرگیش را فقط خودت درک می کنی

و می دانی که راهی نیست ، امیدی نیست...

...دستی از سوی خدا نیست ....


برچسب‌ها: دلتنگی, دلنوشته هام

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 13:58 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

نبض احساس*

 

گاه پناه می برم به واژه های خسته ی سکوتم و چندجمله ای می بارم با قلب بی تپشم،

ولی افسوس که چه کسی خواهد شنید نوای درونم را که بی صدا در تلاطم رویاهایم گرفتار گشته؟!

 به عجب تناقضی رسیده وجود مترسکی من!!! انتظار داشتم از این باران تند ،سیلابی ایجاد گردد در وجودم،لکن کویری پیدا شده به حد یک عمر پشیمانی!! 

و من در حسرت از دیروزها و بایدها به آتشی سرد در درونم پناه برده و دریچه ی کوچک چشمانم را به سوی پاییز گشوده ام 

و در پی آرامشی از نوع حسی مبهم بی تابم و بی قرار، و چه کسی وجود لبریز از هماهنگی تضادهای درونیم را حس خواهد کرد 

حال آنکه نبض احساسم به حقیقتی تلخ گواه می دهد که

من بازنده ی تمام شده ای ،بیش ،نیستم....


برچسب‌ها: دلنوشته هام, دلتنگی, من

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:30 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

هرچه باداباد...

گاهی نیاز داریم بی خیال شویم

بی خیال گذشته

بی خیال آینده

بی خیال احساس,بی خیال اگـــرها و شایـــــدهـا

گاهی لازم است بگوییم...

*هرچه بــــادا بــــاد*


برچسب‌ها: دلتنگی

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 15:47 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

آدم های زندگیمان


برچسب‌ها: عمومی, عبرت

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 15:9 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

مخاطبی به نام خدا


برچسب‌ها: خدا

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 15:4 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

فرصت های زندگی


برچسب‌ها: عبرت, درس زندگی

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:59 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

من....

خدایا یک پــایان تلـــــــــخ می خواهم

آخر از این تلخی بی پایان خــــــسته ام بسیــــــــــار....

 

 


برچسب‌ها: دلتنگی

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:21 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

عشق هایی که عشق نیستند!!!!


برچسب‌ها: خدا, عشق

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:16 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

دنیای مجازی....دنیای واقعی

خــوش به حــال اونــایی که 

تــو دنیـــای واقــِعی

 اونقـــدر ســرشون

شُلــوغه که وقــت نمی کنــن

بیـــان دنیــای مجـــازی!!


برچسب‌ها: عمومی

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:14 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

انتخاب دست ماست...

هر روزی که می آید

فرصت جدیدی برای یک انتخاب است ...

این شما هستید که چگونه انتخاب کنید...

 


برچسب‌ها: امیدواری

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 14:11 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

نسیم...

فردا زیباست ....

فردایی که نسیم رحمت خدا

 آهسته خواهد وزید...

 

 


برچسب‌ها: امیدواری, خدا

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:10 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

آرزو

 

آرزو کن ،

 

دستهای خدا پر است از معجزه !

 

شاید بزرگترین آرزوی تو

 

کوچکترین معجزه او باشد..!


برچسب‌ها: امیدواری, خدا

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:8 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]


برچسب‌ها: امیدواری, خدا

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:6 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

دقت کن...

دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست 


خوشایند است و تکرار ناپذیر

 

گنجشک ها بیخود شلوغش نمی کنند ....

 

 


برچسب‌ها: اتفاقات

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 17:4 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

یک سلام!!

دل آدم گاهی چه گرم میشود ...
 
به یک دلخوشی کوچک... 
 
به یک هستم ...
 
به یک کجایی ...؟
 
به یک خو بی ...؟ 
 
به یک حضور .....
 
به یک ســـــ لــــــ ام.
 

برچسب‌ها: دردودل, دلتنگی

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 12:24 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]

دل آدم....

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که

می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و

رویش دراز بکشم آرام و آسوده،

مثل ماهی حوضمان که چند روزیست

روی آب است!!

             


برچسب‌ها: دردودل, دلتنگی

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 12:15 ] [ 3م2ف آ ]

[ ]